.:ملودی عاشقانه ها:.

شعر زیبنده ترین فن هنر در دل پر جوهر عشق است به احساس قلم


نگاه

قسمت آخر

روزها گذشت , هفته ها و ... ماه ها

پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود!  نه خواب , نه بیداری  ،  دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ

” اون منو دوست داشت … شایدم … ”

 علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید و بغضی در گلو

پنجره همیشه باز ... و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت، آدم تا چیزی را ندارد , ندارد، غم نمی خورد ،  تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد و وای از آن روزیکه عاشق شود!

پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود. مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید.

 اگر او بود …  اما  او … شش ماه بود که نبود!

گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود!

زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس

از به هیچ به پوچ رسیدن،  تجربه کردن درد دارد،  درد عاشقی  و تمام اینها را هیچ کس نفهمید!

دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها نه … آدمک ها  گم شد .

 صدای در و پستچی

- این بسته مال شماست

 صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت!

 درون بسته یک کتاب بود

 

” داستان های کوتاهی از عشق ”

 

پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,  قلبش بی محابا می زد و نفس هایش تند و از هم گسیخته!

روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود:

” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام ,  امیدوارم  برداشت های شخصی ام از احساساتت را که مطئنم اینگونه نبوده است  ببخشی! به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”

احساس سرگیجه و تهوع

” ارتباط کوتاهمان !!! ”

انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد.


  

داستان سیزدهم :

(( درد عاشقی ))

 هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد  و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند.  اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد …

آهسته لغزید

سایش پشت بر دیوار

سقوط

و دیگر هیچ …

پایان

 

پ ن : میلاد با سعادت امام علی (ع) و روز پدر رو به همه پدرای زحمتکش خصوصا پدر نازنین خودم تبریک میگم.هورا


 

نگاه

(قسمت دوم)

دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق ، صدای عشقش  مرد غریبه ای بود که هر روز بود  و هر شب نبود

برف می بارید ، شدید تر از هر روز ، و  او  هوای دلش بارانی بود ،  شدید تر از هر روز

قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته و با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه؟!؟

آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود.

 سایه چتری از راه رسید و بعد …

-      مزاحمتون که نیستم ؟

صدای شکستن شیشه تنهایش آمد. غریبه در کنارش بود. صدایی گرم و حضوری گرم تر که  باور نمی کرد!

هر دو زیر یک چتر، هر دو در کنار هم

-      نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین

قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!…..

آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی ... و چه  سخت

کاش خیابان انتهایی نداشت... بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری

-      سردتون که نیست

-      نه .. اصلا

دو بار گفته بود ” نه اصلا ”    از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود

سردش نبود , داغش بود . حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند

غریبه تا ابتدای کوچه آمد.  ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود

-      ممنونم

نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده

-      من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم

آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب ،آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن

-      خدانگهدار

 قدم به قدم دور شد .  به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم  ایستاده تر!

 در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد

غریبه چترش را بسته بود

بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی، تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر  ” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”

از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره

خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان ، هر کسی دل مشغولی های خودش را دارد  و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر

 ” پس اون کجاست ”

پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه

 ” نکنه مریض شده .. نکنه … ”

اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان ، عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند،  هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر

 ” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”

 اشک و باران , گریه و سکوت،  واژه ها عمق احساس را بیان نمی کنند ، واژه ... هیچ کاری از دستش بر نمی آید .

 انتهای کوچه ساکت، پنجره باز،  هق هق های نیمه شب ، و روزهای برفی، روزهای برفی بدون چتر

 ” امروز حتما میاد ”

 و امروز های بدون آمدن!...

 

به دست آوردن سخت است و از دست دادن کشنده و غریبه  نه آمده بود , نه رفته بود!

                                                                                                                                                                                ادامه دارد ...

 پ ن ١: تولد فاطمه زهرا (س) و روز زن رو به همه مادرای خوب دنیا مخصوصا مادر نازنین خودم تبریک میگم.ماچ

پ ن٢: فردا به جز مامانم باید به بابای گلم هم یه کادوی خوب بدم. باورتون میشه؟ تولدش با روز زن یکی شدهقلب


 

نگاه

داستان دنباله دار (قسمت اول)

 هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد  و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند.  اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود.  مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش  اجازه نمی  داد تا سرش را بلند کند!

 می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدمهای دیگرفرق می کند !

 ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد.

 همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر  روزه اش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .

  در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش ... تکرار , تکرار و تکرار

 سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد.  پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد . برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب

 از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد  ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق!

در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود  مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده!

  پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد.  انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق  بود   و …  دوباره نگاه کرد . تمام آن چیزها بود و یک غریبه

مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت.

صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید , احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست و   زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد!

تنهایی بد نیست ،   تنهایی خوب هم نیست!

کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته ،  خوبیها و بدیها ،  سرگردانی را دوست نداشت

بیرون برف می بارید و توی اتاق باران

با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .

سعی کرد بخوابد ، قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدن های مرد غریبه را در ذهنش  تکرار کرد .

روز بعد , تازه بود. با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل صورتش را در آینه مرور کرد و رژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید.

بیرون همه جا سفید بود.  انتهای کوچه کمی مکث کرد و  با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت. سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت

زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس ....

ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه

قفسه سینه اش تنگ شد ، طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد

دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود

تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … هم کوتاه بود و هم بلند. بلند ... مثل شب یلدا... و نگاهش را دزدید

نیاز به دوست داشتن ,  نیاز به دوست داشته شدن ,  نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل ،   نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها .....   و نیاز و نیاز و نیاز

چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش

تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی

تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود  گرفته بود

می ترسید،  می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .

مرد غریبه همه جا بود ، با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش ،   و نگاه سنگین تر و حرارت بیشتر بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان

زمستان … تنهایی

سرمای سخت زمستان ، تنهایی ، و بعد از ظهر ها تا غروب

انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه  و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف

روزهای تازه و جسارت های تازه تر، و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد و چشم هایی که نیازش نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه های آشنا شده بود....

زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق

شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را میزند  یا توپت را با مهربانی پس می دهد. چیزی بیشتر از نگاه می خواست!

عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش جای خودش را به مرد غریبه داده بود  و حالا عشق , مرد غریبه شده بود با شال گردن قهوه ای بلند و موهای جوگندمی آشفته  و سیگاری در دست!

 ادامه دارد ....

  


 

بهارانه ...

فرشته اسفند نرفته ، دلم برایت تنگ شده! برای تو که معنی سپیدی معجزه برف از آسمان بر تن مقدس زمینی!
زمینی که سالهاست در انتظار صلح و بازگشت کبوتران نامه بر است ، همچنان امیدوار ، همچنان صبور ...
جای قدم هایت را سیب سرخ می گذارم و شکوفه های سفید را جای قدم های تو.
فرشته اسفند! نگهبان دوازدهمین ماه سال زمینی سرزمینم !
پشت سرت ، ای مسافر خاطره بر دوش زمان ، اسپند دود می کنم تا عطرآگین شود سینه پر مهرت و برگردی و سلطان زمستان باشی و معجزه برف و سکوت...
قسم می خورم ، آئین حضور فرشته فروردین را به جا آورم ، تا تنها نمانند و تنها نمانم.

 نامه ام را که خواندی ، دعایت را با قاصدکی به سویم بفرست ... تا باور کنم بهار را.

 اسفند برای من سلطان زمستان است چون زاده اش هستم، زاده آخرین ماه در آخرین فصل سال. 

 


 

کاریکاتور بازیگران

 

Jim Karry

Niki Karimi

 

Ricky martin

Silvester Stalone

 سایر عکس ها در ادامه مطلب می باشد.



ادامه مطلب
 

:همیشه یادمان باشد

در زندگی هروقت آرزویی داریم و به خدا توکل کنیم حتما به آن می رسیم

و بدان بین افرادی که برای دعای بارش باران به بیابان میروند،

آنکس با ایمان تر است که با خود چتر می برد.

تا جوان هستیم عمرمان را می دهیم تا سرمایه ای پس انداز کنیم

و وقتی پیر شدیم سرمایه هایمان را خرج سلامتیمان می کنیم.

هیچوقت از مخالفت های دیگران نترسیم

چون بادبادک وقتی بالا می رود که باد مخالف بوزد.

اگر یادمان باشد که ما هم اشتباه می کنیم

از اشتباهات دیگران راحت تر چشم پوشی می کنیم.

در سختی های زندگی، خود را برای موفقیت هایی که در پیش رو داریم آماده کنیم

زیرا توپی بالاتر می رود که محکم تر به زمین خورده باشد!

همیشه همنوعانمان را دوست بداریم

دوست داشتن دل مهربان می خواهد نه دلیل قانع کننده.

بدانیم که هر شکستی آغاز شروع دیگری است

در کودکی اگر با اولین زمین خوردن ناامید می شدیم، هرگز راه رفتن نمی آموختیم!

ایمان داشته باشیم که هرچه اراده کنیم بدست خواهیم آورد

فاصله بین داشتن و نداشتن فقط خواستن است

همیشه در زندگی گذشت داشته باشیم

همه می دانیم که درخت سایه اش را حتی از هیزم شکن هم دریغ نمی کند!

پایان هر تلخی و سختی، شیرینی و کامیابی است

چون تاریک ترین ساعات شب درست لحظه ایست که بلافاصله پس از آن خورشید طلوع می کند.

اگر از ما پرسیدند خوش آب و هواترین نقطه دنیا کجاست؟

بدانیم بهتر از دستان پرمهر پدر و آغوش گرم مادر جایی را نمی یابیم

و در آخر می گویم که در زندگی سعی کنیم

مثل زمین افتاده ،‌مثل آسمان بخشنده و مثل دریا زلال باشیم.

  

پ ن : و اتفاقات مهم زندگیمان هم یادمان نرود. مثلا اینکه فردا٣ ساله میشوم!

ملودی عاشقانه ها تولدت مبارک


 

بوی خوب سیب...

سلام

امروز هشتمین روز از سومین ماه فصل برگریزانه، فصل پاییز! و برای من یه روز مهمچشمک

یه روز شیرین با بوی خوب سیب

امروز تولد سعید همسرمهقلب (همون آقای شوشوی خودماننیشخند)

بغلهوراعزیزم تولدت مبارکبغلهورا

هورامژهقلبتشویقهورامژهقلبتشویقهورا

                  مثل یک حـس غریـبی ، مبهـمی، تازه و نابی                   مثـل  رویـای شبـــانه ، پر شــرم  و التـهـــابی

                  اولی  تـوی صــداقـت ، آخـر عشــق و وفـایی                     مثل آسـمــون آبی ، ســاده  و  بی  انتـهــایی

                  مثل قصه های مادر، ساده و خوب و قشنگی                    مثل  بچـــه های زیـرک ساکتـی ، امـا زرنــگی

                  مثل عکسـای قدیمی پری از خاطــره و حـرف                     مثل چشمه های سرشار، موقع آب شدن برف

                  مثل لحظــه ی رسیـدن پـر اشـتیـاقی هـر دم                     مثل بارون بهــاری، گاهی تنـدی، گاهی نم نم

                  مثل قاصدک لطیفی ، مثل بوی خوب سیبی                     با تمـام این تفاصـیل ، واسـه من حـس غریبـی

 


 


سلام به همه آنهایی که ملودی عاشقانه زندگی را می نوازند000 من شاعر نیستم تا بگویم آبشار سبز گلهای سفید و انارهایی که ترک برمی دارند و ستارگانی که چشمک می زنند و دخترکانی که اندوه ما را ریسه می روند و انگوری که تشنه شراب شدن است و مهتاب که به عشق من و تو لبخند می زند و شب و سکوت و صدای دل انگیز جزجز ذغالها و ..... من فقط شعر را دوست دارم و با آن عاشقانه هایم را می نویسم. عاشقانه های شیرین و حتی تلخ!!!
sheytoonak802@yahoo.com

 

 

 

تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
شهریور ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥

 

نگاه
نگاه
نگاه
بهارانه ...
کاریکاتور بازیگران
:همیشه یادمان باشد
بوی خوب سیب...
... و دیگر هیچ
یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
سیب

 

سفید
افسون سبز
بی نام او هرگز
زندگی زیبـاست
یادداشت های یک خبرنگار
ورود با کفش های سياه ممنوع!
یادداشت های دختر دستفروش مترو
و گاهی هم دو خط شعری
ناگفته های گفتنی
جهنم سرگردان
سیناگرافیک
تفکر

 

RSS 2.0